این دل کجآی آدمه ؟؟میگفت دلِ آدما قدِ مُشته بستشونه ...
مشتِ مآ که خیـــلـــی کوچیکه خیلی ...ولی چطور میشه که با این همه کوچیکی کلِ زندگیمونو تحتُـ الشعاعِ خودش قرار داده ؟؟حالا باز ما خوبه مشتمون کوچیکه ...وای به حآلِ اونایی که مشت بزرگی دارن :)+پ.ن1=بعد از یک سال و نیم سکوت :)خیلی روزا یادِ اینجا و این حال و هوا بودمآ...اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تکنولوژی بهروز حسابی تنبلم کرده ...میدونمآ قول داده بودم سر بزنم،قول داده بودم یادم نره ...به قول سجاد افشاریان مآیادمونِ مدارِ پیچِش
برچسب: نویسنده: رویا صالحپور تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:28
همه ماجرا از اونجایی ابتدا شد که موقعِ بچگیآمون وقتی دیگه دفترِ قصه های آدم بزرگا ته میکشید و حوصلشون نبود داستانِ بهروز بسازن میگفتن آسمونُ نِگآ هرکی برا خودش یه ستاره داره که آرزوهاشُ بگه بهش بعد طبقِ کلیشه میگفتن اون پر نوره رُ میبینی ؟؟ اون پر نورِ مالِ ما بوده و می خندیدن ... اما من از اون بچه تُخسا بودم که هیچوقت دلم نخواس پر نور ترین ستاره مالِ من بشه یعنی حتی اگه یه جایی کمال گرای درونمم دلش نورِ بزرگترین ستاره رو می خواس میگفتم نه اون ستاره حتی اگه
برچسب: نویسنده: رویا صالحپور تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:28
قبلا خونده بودم که آدما بعد از اتاق عمل، تو عمقِ دردُ بی قراری یعنی وقتی هوش و حواسشون سر جاشون نیست و هویت خودشونم یادشون نمیاد یه اسمیُ تکرار میکنن که صاحب اون اسم عزیز ترین شخصِ زندگی فرده ...من میگم نه تنها در این زمینه که حتی زمان هوشیاری اما در اوجِ آلزایمر هم همینه ...
و این اعتقاد از یک سالُ نیم پیش ایجاد شد، وقتی برای بزرگداشت روز سالمند رفته بودیم خانه سالمندان ... همشون دوست داشتنیُ مهربون بودن اما یکیشون از شیرین ترین مامان بزرگایی بود که تو عمرم دیده بودم ...یعنی مآمآن بزرگ نبودآ
برچسب: نویسنده: رویا صالحپور تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:28
سلام =)خیلی وقته که اینجا نگفتم و ننوشتم ...
تقریبا سه سال از آخرین بار میگذره ... انگار یادم رفته تو این مدت نوشتنو اینقدر درگیر زندگی روزمره شدم و از منِ قبلم فاصله گرفتم که حد و حسابش از دستم در رفته .... تو این مدت زندگی حسابی لای لگد و مشت و مال پخته ترم کرده ، هزار و یک اتفاق از سرم گذشته ... پرستار شدم و خیلی دور از انتظارم فضای کار فضای سنگین و مسمومیه ... در روند عاشقی و تاهل افتادم و اتفاقی عجیبی رو تجربه کردم ...و الان در آستانه 1403 بیشتر از هر وقتی توی سکونم ایستادم دارم پشت سرم ر
برچسب: نویسنده: رویا صالحپور تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:28
در حالی دارم این متن رو می نویسم که لباس عروسیِ روز آینده دراز به دراز وسط سالن شیک تو کاورش نشسته و در عین حال منتظرم فیلم طنز و کمدی هندی ایی که تو راه برگشت دانلود کردم تا در آخرین لحظاتی که کنار خانواده به عنوان دختر این خانوادم ببینم تا شاید یکم از این فضای غمباری که مامان بابا دچارشن کم کنم ...از وقتی ته تغاری مهاجرت کرده شراط بخیلی سخت تر شده و مامان اینا حسابی دلنازک تر شدن ...
دروغ گفتم اگه بگم استرس ندارم ولی در عین حال امیدوارمامیدوارم آینده قشنگ باشهامیدوارم زندگی باهامون سازگار باش
برچسب: نویسنده: رویا صالحپور تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:28